X
تبلیغات
زولا

همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده

غم و شادی مریم و سارا

یکی از خاطرات بنده از مدرسه!!!!

سلام پروبچ

این خاطره ایی که میخوام بگم سارا توش نیست  چون دوم راهنمایی همکلاسی نبودیم!!!!!

خب بریم سراغ خاطره:

جلسه ی آخر ریاضی بود خوب یادمه دیگه بعدش امتحانای ترم شروع میشد، ما تصمیم گرفتیم توی آخرین روز مدرسه یکم شاد باشیم به خاطر همین میزا رو گرد چیدیم همه شلوغ میکردیم تا اینکه معلم ریاضی اومد سر کلاس و گفت چرا اینجوری کردید الان من نمیتونم بچه ها رو بلند کنم که بیان پای تخته!!!!

بچه ها میگفتن خب خانوم جلسه آخره خواستیم یکم خوش بگذره!!!!

یه دفعه خانوممون با یه لحن مقتدرانه روبه کلاس برگشت گفت:

"خفه شید، احمقا! چهارتا احمق ریختن توی کلاستون بقیتونم که نمیفهمید، اگه یه پوست موز گندیده بیفته تو کلاستون همتون میگندید..."خداییش خیلی باحال گفت!!!

اون لحظه کل کلاس داشتن از خنده میمردن

یکی رفته بود زیر میز مخندید من خودم سرفه میکردم که نفهه میخندم یکی کتاب گرفته بود جلوش!!!!

و خلاصه که قیافه ی ما اینجوری بود:

منتظر خاطرات بعدی دوران مدرسه ی من و سارا باشید!!!!! 

مریم                  

[ پنج‌شنبه 24 مرداد 1392 ] [ 09:42 ] [ مریم و سارا ]

[ 7 نظر ]