X
تبلیغات
رایتل

همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده

غم و شادی مریم و سارا

فرهنگسرا...

امروز با سارا مثلا رفتیم فرهنگسرا کلاسای ترنج!

ولی قرار گذاشتیم که نریم کلاس ٬ رفتیم توی خود فرهنگسرا و همه جاشو گشتیم توی فرهنگسرا یه جایی هست پر از مغازه های هنری و کلاسای نقاشی و خطاطی و کاشی کاری و فرش بافی و...

خیلی جای قشنگی بود ما رفتیم دونه به دونه ی مغازه ها رو دیدیم!

تازه رفتیم تاب بازی کردیم!!!!

رفتیم بستنی پریما دبل چاکلت خوردیم!!!!

رفتیم سارا یه کتاب جیبی دکتر شریعتی خرید!!!

رفتیم نشستیم و با ام پی ۴ من آهنگ قدیمی گوش دادیم

رفتیم باهم یه جفت گیره ی سر خریدیم و یه لنگه اش رو من برداشتم و یه لنگه اش رو هم سارا...

کلا روز خیلی خیلی باحالی بود ولی سارا خیلی غر میزد بنده خدا توی دیوونه کردن من استاده!!!!

وقتی هم اومدیم خونه هامون به مامانامون گفتیم که کلاس نرفتیم(حال میکنی چه بچه های خوبی هستیم!)

به علاوه این همه کارایی که کردیم کلی هم میخندیدیم ولی حیف مبینا نیومد!  

برگشتنی هم یه سر رفتیم مدرسه قبلیمون! دلمون میخواست خانوم معصومی رو ببینیم ولی نبودش به جاش خانم تکبیری رو دیدیم پرسید چه رشته ای میخوایید برید من گفتم گرافیک نشسته میگه یه ذره فک کن درباره رشته ات و از این حرفا... 

من نمیدونم چرا همه میخوان نظر منو درباره رشته ای که میخوام برم عوض کنن!!!! 

خب حالا درسته معدلم بالا بود یا دبیرستان نمونه دولتی قبول شدم ولی آخه وقتی علاقه ندارم چرا برم دنبالشون؟!

مریم                

[ یکشنبه 17 شهریور 1392 ] [ 16:55 ] [ مریم و سارا ]

[ 1 نظر ]