X
تبلیغات
رایتل

همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده

غم و شادی مریم و سارا

ولگردی ما...!

امروز خیلی خیلی خوش گذشت!!!!

امتحانمونو که دادیم با سارا قرار گذاشتیم که بریم پیش باقریا(البته باقریا بهونه بودن دلمون میخواست یه چرخی بزنیم!)

خلاصه که با سارا رفتیم و توی مدرسشون رامون ندادن و گفتن که تازه رفتن سر جلسه...

منو سارا هم چون آفتاب بود، رفتیم توی فضای سبز نزدیک اونجا نشستیمو یه ذره حرف زدیم که دیدیم دوتا از بچه های کلاسمون که یکیشون یه ذره اهل حرف در آوردنه داره از این جا رد میشه و ما دویدیم و رفتیم سمت باقر و سر کوچه وایسادیم و هانیه و محدثه از توی اتوبوس ما رو دیدن و اونا هم پیاده شدن و اومدن پیش ما و دوباره رفتیم نشستیم توی فضای سبز و کلی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم...

هانیه و محدثه که رفتن، منو سارا هم راه افتادیم که بریم سمت خونه ی سارا اینا و منم برم خونمو و یه ذره وایسادیم سر کوچشونو توت خوردیم و اتوبوس اومد و من از سارا خداحافظی کردمو رفتم سمت ایستگاه اتوبوس که مبینا و شقایق و فائزه رو دیدم و سوار اتوبوس نشدیم و دوباره راه افتادیم سمت باقر و یه ذره وایسادیم و گرممون شد! به خاطر همین شروع کردیم راه رفتنو چرت و پرت گفتن و کلی خندیدیم!ماشالا که دور و ور این مدرسه ها(باقر،امام رضا و ابن سینا)چقدر پارکه!!!!

دوباره برگشتیم سمت باقر و یه سری از بچه های قدیمو دیدیمو برگشتیم نشستیم توی اون فضای سبزه و یه ذره گفتیم و خندیدیمو منتظر بچه های دیگه بودیم، ولی دیگه کسی نیومد و ما هم سوار اتوبوس شدیم و کلی به همه چی خندیدیم(اصلا فک نکنید که پسرا رو مسخره میکردیما...!)تازه واسه خودمون از بین پسرای سر به زیر که همسن خودمون بودن شوهر انتخاب کردیم!!!!

فائزه که پیاده شد منو مبینا و شقایق رفتیم وسط مردونه و نشستیم روی صندلیا!!!! مبینا هم که فقط مسخره میکرد مثلا میگفت این یارو رو شبیه بقیه پول ماسته...!!!!!

خلاصه که پیاده شدیمو مبینا رفت خونشونو منو شقایق هم رفتیم،شقایق نون خریدو بعدشم هرکدوممون رفتیم خونمون...!

حیف حال ندارم حرفایی که زدیمو بنویسم،همچنین اینجا جاشم نیست!!!!

خیلی روز خوبی بود!

مریم                    

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 ] [ 12:44 ] [ مریم و سارا ]

[ 1 نظر ]