دیروز با مبینا قرار گذاشتم که بریم کتابخونه من کتابمو پس بدم اگه چیز خوبی بود دوباره بگیرم!!!!!
رفتیم کتابخونه چیزی پیدا نکردم فقط کتابو دادم ،خب ما فقط قرارمو به کتابخونه بود ولی نمیدونم چرا سر از آموزشگاه موسیقی واسه کلاس گیتار مبینا در آوردیم توی راه که میرفتیم عین ندید پدیدا به موبایل فروشی ها نگا میکردیم!!!!!!
بعدش میخواستیم بریم مدرسمون ببینیم چه خبره ولی بسته بود
بعدش رفتیم دم یه مغازهه که همه بهش میگن کیشی به وسایلش نگا کردیم!!!!!
بعدش نمیدونم چی شد سر از خونه ی آتنا اینا (دوستم!) در آوردیم!!!! بیچاره بابا بزرگ اونم فوت کرده!!!!
بعدشم اومدیم خونه ی ما!!!!!
آخرشم هیچی دیگه خودمون ،خودمونو مسخره میکردیم که چرا ما اینجوریم؟!
ولی خب خیلی خیلی خوش گذشت
تازه فک نکنید بی معرفتیم سارا رو با خودمون نبردیم سارا گلی دیشب هفتم بابا بزرگش بود نمیتونست بیاد
مریم
سلام دوست عزیز وبلاگ خوبی داری اگه تونستی به وبلاگ من هم سر بزن. (با تشکر)
من همون همینه که هستم بهتون سر زدم!
وای شما که حسابی خوش میگذرونید خوشبحالتون
اونقدرا هم نه!!!!