امروز مدرسمون یه کاری کرد که همه از خنده داشتن میمردن:
معاون پرورشیمون از بچه هایی که نمیرن نماز جماعت و توی حیاط میشینن عکس انداخته بود و چهرشونو شطرنجی کرده بود و چسبونده بود به برد توی راهرو....!
اونوقت جالب اینجا بود که توی زنگ ناهار تا 20 دقیقه ی اولش زنگ تفریحه و بعدش زنگ نمازه،اونوقت ما هم که نشسته بودیم تو حیاطو ازمون عکس انداختن و گذاشتن...!
ما وقتی خودمونو دیدیم از خنده داشتیم میمردیم....
امروز یه حقیقتی رو فهمیدیم اونم اینکه مدرسه ما بهترین هنرستان تهرانه...!
خداییشم خیلی امکانات داره و خوبه
مریم
چ ما معلم پرورشی اسکل مدرسه اس

اینقد وسط حرفاش سر صبحگاه صلوات و دست و جیغ هست که میگیم الان گریه میفته
ههههههههههههههههه
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
.
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو
دکترعلی شریعتی
ممنونم شادی جونم!!!
چه باحال!!!
ای مجرم عکس شطرنجی!
آره خیلی باحال بود!