X
تبلیغات
رایتل

همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده

غم و شادی مریم و سارا

سال عجیبی که داره تموم میشه!!!!

دیگه سال 92 هم داره تموم میشه!!!!

این سال خیلی جالب بود 6 ماه اولش محشر بود و منو سارا خیلی شاد بودیم!

6 ماه آخرشم خوب بود ولی خیلی با سختی همراه بود...!

حالا بگذریم دیگه هرچی که بوده و شده رو باید کنار گذاشت و یه زندگی نو رو شروع کرد میخوام خیلی از چیزا و افراد و رفتارا رو بذارم کنار و خیلی خوب شروع کنم!!!!

...........................................................................

دیروز بهترین روز توی مدرسمون رو داشتم(ولی سارا گلی نبود!)

خیلی شاد بودیم مدرسمون بهمون حلیم و چای داد با اینکه حلیمش خیلی خوش مزه نبود ولی چون پیش دوستام بودم خیلی بهم مزه داد!!!

بعدشم کلاس تکونی کردیم و کلی گفتیمو خندیدیم و آب بازی کردیم!

زنگ تفریحم رفتیم حیاط و وسطی و والیبال بازی کردیم!!!

بعدش اومدیم سر کلاس و با گوشی یکی از بچه ها عکس انداختیم و بعدش میزا رو جابجا کردیمو نشستیم وسط کلاسو بطری بازی کردیم و جلوی معلم عربی خیلی حرفا زدیم و خیلی کارا کردیم!!(همشم جای سارا رو خالی میکردیم!)

یه بازی دیگه هم بود که یه نفر یه کلمه ای رو در گوش بغلیش میگه و اونم به بغلیش و تا برسه به کسی که بغل نفر اول نشسته و اونم کلمه رو بلند میگه و کلمه کاملا عوض شده خخخخخخ!(من کلمه ی کسینوسو گفتم و یه چیزایی شده که ... اصن ولش کن!)

خلاصه زنگ بعدیم با معلم دینیمون رفتیم حیاطو با بطری نوشابه فوتبال بازی کردیمو و با معلممون رفتیم درختا رو دیدیم!

بعدشم با وسیله ورزشی کلی بازی کردیمو بعدشم خداحافظی کردیم!!!

میخواستیم امروزم بریم مدرسه و پیتزا سفارش بدیم و کلی شلوغ کنیم اجازه هم گرفته بودیم ولی یکی از معلما گفت بچه یا همتون بیایید یا همتون نیایید ما هم که دیدیم فردا همه نمیان قرار گذاشتیم نیاییم!!!

از الان دلم واسه دوستام تنگ شده!!!!

مریم                  

[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 17:36 ] [ مریم و سارا ]

[ 1 نظر ]

سورتمه تهران!!!!

یعنی آدم بمیره ولی با مدرسه ی ما نره اردو!!!!

نمیدونم چرا اصلا خوش نگذشت!!!

معلم پرورشی ما دیوونست!!!

فکرشو بکنید یه سری از پسرای دبستانی رو آورده بودن اونجا اونوقت این خانم نذاشت ما از کنارشون رد بشیم بریم و ما رو برد از یه راه خیلی دور!!!!

فک کرده پسرا میخوان ما رو با این گونی هایی که تنمونه بخورن!!!

والا...!

اردوشونم مثل خودشون یبسه...!

ولی به جاش دیروز یکی از همکلاسیام(عاشق)ادای همشونو در آورد و ما هم کلی خندیدیم!!!!

خلاصه که زندگی بر وفق مراد نیست...!

مریم                 

[ پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 ] [ 13:44 ] [ مریم و سارا ]

[ 3 نظر ]

حسی به نام شادی...

این هفته خیلی خوب بود همش شاد بودیم و از ته دل میخندیدیم!

مخصوصا امروز که کلی شلوغ کاری کردیم!

درباره ی کلاس ما فقط میشه اینو گفت که وقتی من شاگرد اولشم ببین دیگه چیه...!

امروز از دیوار بالا میرفتیم از بس که شلوغ میکردیم!!!!

دلم نمیخواد سال دیگه از هم جدا بشیم ولی کلی بچه ایم با آرزوها و آرمانای متفاوت که فقط ممکنه که بتونیم توی یه مدرسه بمونیم و تقریبا هممون میخواییم بریم رشته ی گرافیک و معماری!

ولی واقعا انگار که کلاس ما جز این مدرسه(که نمونه دولتیه!)نیست!!!!

خیلی شریم!

سعی میکنم که نهایت استفاده رو ازین روزای خوب ببرم چون میدونم که یه روز حسرتشونو خواهم خورد!

حالا میفهمم چرا میگن دبیرستان بهترین دورانه...!

این دوران فقط با مثبت اندیشی بهت خوش میگذره!!!!

حتی من چیزای منفیشم دارم به نفع خودم میبینم!

خدا جونم ازت ممنونم!

مریم                     

[ سه‌شنبه 6 اسفند 1392 ] [ 20:30 ] [ مریم و سارا ]

[ 5 نظر ]