X
تبلیغات
رایتل

همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده

غم و شادی مریم و سارا

جدیدا...

جدیدا دارم به این نتیجه میرسم که هر چی کمتر درس بخونم موفق ترم!

خیلی عجیبه هر وقت درس نمیخونم امتحانامو عالی میدم!

ولی خدا نکنه یه روزی درس بخونم...

مریم                     

[ شنبه 20 مهر 1392 ] [ 16:47 ] [ مریم و سارا ]

[ 4 نظر ]

ههههههههههههههههه

امروز مدرسمون یه کاری کرد که همه از خنده داشتن میمردن

معاون پرورشیمون از بچه هایی که نمیرن نماز جماعت و توی حیاط میشینن عکس انداخته بود و چهرشونو شطرنجی کرده بود و چسبونده بود به برد توی راهرو....! 

اونوقت جالب اینجا بود که توی زنگ ناهار تا 20 دقیقه ی اولش زنگ تفریحه و بعدش زنگ نمازه،اونوقت ما هم که نشسته بودیم تو حیاطو ازمون عکس انداختن و گذاشتن...! 

ما وقتی خودمونو دیدیم از خنده داشتیم میمردیم.... 

امروز یه حقیقتی رو فهمیدیم اونم اینکه مدرسه ما بهترین هنرستان تهرانه...! 

خداییشم خیلی امکانات داره و خوبه 

مریم               

[ شنبه 13 مهر 1392 ] [ 16:45 ] [ مریم و سارا ]

[ 3 نظر ]

مدرسه و...

دیروز رفتیم دم مدرسه ی دوستای قدیمیمون!

خیلی خیلی شلوغ بود

تازه همه میگفتن شبیه بچه خرخونا شدیم

با اینکه خیلی خوش بودن ولی حسرت نخوردم چون الان خیلی مدرسه ام رو دوس دارم!!!!!

....................................................................

امروز داشتیم(منو مبینا و سارا و شقایق) برمیگشتیم خونه پشت سر یه پسر بچه ی کچل عینکی بودیم

چندتا پسر رد شدن گفتن خجالت نمیکشید چهار نفری دنبال یه پسر افتادین!

یعنی ما خودمون از خنده مرده بودیم....

وقتی رد شدیم دیدیم پسر بچهه ه داره میخنده!

اصلا بد دوره و زمونه ای شده!!!!

مریم                     

[ سه‌شنبه 9 مهر 1392 ] [ 15:49 ] [ مریم و سارا ]

[ 2 نظر ]

ای بابا...!

اینقدر مانتو مدرسه ام گشاده که میتونم باهاش پرواز کنم مقنعه ام هم که نگو...

دیروز با سارا(مبینا میخواست بره عروسی نیومد مدرسه!)داشتیم برمیگشتیم رفتیم نفری یه چیپس بزرگ خریدیم قرار گذاشتیم پیاده برگردیم...

داشتیم از خیابون رد میشدم که یه دفعه باد زد منو سارا با اون مانتو و مقنعه گشاد و چیپس داشتیم میرفتیم که نزدیک بود آخرش پرواز کنیم!

وقتی از خیابون رد شدیم یه ماشینه وایساد بهمون خندید و رفت...!

یعنی قیافه ی منو سارا توی اون لحظه دیدنی بود!

وقتی داشتیم میومدیم هم (سارا عینکی شده!)یکی بهش گفت خرخون!

اصلا یه وضعی بود...

ولی من و سارا و مبینا خیلی احمقیم عین دخترای کره ای! 

مریم              

[ پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ] [ 16:32 ] [ مریم و سارا ]

[ 7 نظر ]

فشم....!

وای چه فشمی رفتیم همون لحظه قدرشو ندونستم ولی الان خیلی حسرت میخورم...! 

خیلی دلم تنگه! 

خدایا دوباره از این خاطرات خوب بهم میدی؟!  

مریم                  

[ پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ] [ 10:03 ] [ مریم و سارا ]

[ 0 نظر ]

1[ 2 ] [ ]