X
تبلیغات
رایتل

همه چی خوبه تا وقتی که بوی اسیری نده

غم و شادی مریم و سارا

خدا جونم...!

خدا جونم میدونم که خیلی پستمو هروقت که بهت نیاز دارم به فکرت میفتم!!!! البته اینم میدونم که تو اصلا برات مهم نیست ، چون نیازی به توجه من نداری...

ولی خداجونم ازت یه خواسته دارم اونم اینکه کمکم کن امتحان فردامو خوب بدم حس میکنم خیلی خوب نخوندمش البته میدونی قبلا خیلی خونده بودمش و الان چیزی ندارم که بخوام بخونم!!! ولی بازم...

خدا جون دیروز خیلی بی حوصله بودم و رفتارم با مامانم خیلی خوب نبود ، میخوام ازش معذرت خواهی کنم ولی تو هم منو ببخش که بنده هاتو ناراحت میکنم... باور کن دست خودم نیست خیلی تحت فشارمو مغزم نیاز به یه استراحت طولانی مدت داره...!

حتی بابامم امروز باهام حرف زد بهم تذکر داد که باید باحوصله باشمو با دیگران بهتر رفتار کنم!

مریم                   

[ سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1393 ] [ 16:26 ] [ مریم و سارا ]

[ 1 نظر ]

ولگردی ما...!

امروز خیلی خیلی خوش گذشت!!!!

امتحانمونو که دادیم با سارا قرار گذاشتیم که بریم پیش باقریا(البته باقریا بهونه بودن دلمون میخواست یه چرخی بزنیم!)

خلاصه که با سارا رفتیم و توی مدرسشون رامون ندادن و گفتن که تازه رفتن سر جلسه...

منو سارا هم چون آفتاب بود، رفتیم توی فضای سبز نزدیک اونجا نشستیمو یه ذره حرف زدیم که دیدیم دوتا از بچه های کلاسمون که یکیشون یه ذره اهل حرف در آوردنه داره از این جا رد میشه و ما دویدیم و رفتیم سمت باقر و سر کوچه وایسادیم و هانیه و محدثه از توی اتوبوس ما رو دیدن و اونا هم پیاده شدن و اومدن پیش ما و دوباره رفتیم نشستیم توی فضای سبز و کلی مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم...

هانیه و محدثه که رفتن، منو سارا هم راه افتادیم که بریم سمت خونه ی سارا اینا و منم برم خونمو و یه ذره وایسادیم سر کوچشونو توت خوردیم و اتوبوس اومد و من از سارا خداحافظی کردمو رفتم سمت ایستگاه اتوبوس که مبینا و شقایق و فائزه رو دیدم و سوار اتوبوس نشدیم و دوباره راه افتادیم سمت باقر و یه ذره وایسادیم و گرممون شد! به خاطر همین شروع کردیم راه رفتنو چرت و پرت گفتن و کلی خندیدیم!ماشالا که دور و ور این مدرسه ها(باقر،امام رضا و ابن سینا)چقدر پارکه!!!!

دوباره برگشتیم سمت باقر و یه سری از بچه های قدیمو دیدیمو برگشتیم نشستیم توی اون فضای سبزه و یه ذره گفتیم و خندیدیمو منتظر بچه های دیگه بودیم، ولی دیگه کسی نیومد و ما هم سوار اتوبوس شدیم و کلی به همه چی خندیدیم(اصلا فک نکنید که پسرا رو مسخره میکردیما...!)تازه واسه خودمون از بین پسرای سر به زیر که همسن خودمون بودن شوهر انتخاب کردیم!!!!

فائزه که پیاده شد منو مبینا و شقایق رفتیم وسط مردونه و نشستیم روی صندلیا!!!! مبینا هم که فقط مسخره میکرد مثلا میگفت این یارو رو شبیه بقیه پول ماسته...!!!!!

خلاصه که پیاده شدیمو مبینا رفت خونشونو منو شقایق هم رفتیم،شقایق نون خریدو بعدشم هرکدوممون رفتیم خونمون...!

حیف حال ندارم حرفایی که زدیمو بنویسم،همچنین اینجا جاشم نیست!!!!

خیلی روز خوبی بود!

مریم                    

[ دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 ] [ 12:44 ] [ مریم و سارا ]

[ 1 نظر ]

حوصله ام سر رفته...

دوباره دوره امتحانا شد و بیکاری های منم شروع شد...!!!!

دلم سریال کره ای میخواد!!! ولی باخودم قرار گذاشتم که واسه بعد امتحانا بخرم...!!!

وای خدا من الان چیکار کینم؟!(اَه از خودم بدم اومد اینقدر که غر میزنم!!!)

..............................................................

امروز امتحان فیزیکمو دادم ، تا الان که غلط نداشتم!!!

با خودم فک میکردم که من دیگه تا دو سال دیگه فیزیک نمیخونم!(دو سال دیگه هم باید همین کتابمو واسه کنکو بخونم!!!)

ای بابا منم به چیا فک میکنما...

عب نداره این دیوونه بازیا به خاطر درس خوندنه!!!!

..............................................................

همین الان یاد وقتایی افتادم که با سارا امتحان میدادیم و میومدیم سمت خونه سارا اینا و میشستیم روی پله ی دم خونه ی سارا اینا و با سارا فک میکردیم که یه برنامه شاد بچینیم!!! بیشتر وقتا هم تهش سارا و (بعضی وقتا با مبینا) میومدن خونه ی ما...! البته یادمه یه بار رفتیم استخر!!!!

وای یادش بخیر...

امیدوارم این تابستونی هم که در پیش داریم همینجوری باشه!

مریم             

[ شنبه 27 اردیبهشت 1393 ] [ 15:44 ] [ مریم و سارا ]

[ 1 نظر ]

تولدم...

امروز تولدم بود...

کلی توی مدرسه زدیم و رقصیدیم و سارا گلی یه کادوی خیلی باحال بهم داد:



اونی که سارا روش نوشته اینه:

ملونی است ، تحفه ی درویش!

امضا و تاریخ و سارا گلی

.....................................................................

راستی سارا گلی تولدت پیشاپیش مبارک...!

مریم          

[ دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ] [ 21:10 ] [ مریم و سارا ]

[ 0 نظر ]

چند روز پیشا...

سلام دوست جونیام

خوبید؟!

چند روز پیش خیلی خنده دار بود...

آخه منو سارا داشتیم از مدرسه برمیگشتیم که پسرا(که خیلی تعدادشون زیاد بود)از پیاده رو ها و وسط خیابون عین زامبیا میومدن و من از خنده مرده بودم!!!

........................................................................

وای این سارا خیلی ضایعس دیگه همه میدونن این خیلی ترسوست و همش توی راه میترسوننش...!

...........................................................................

دیگه باید این مسیرو تنها بریم و بیام آخه سارا اینا خونشونو عوض کردن و دیگه با من نمیاد!!!

البته منم تنها نیستم و مبینا باهامه...

مریم                 

[ دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 ] [ 21:00 ] [ مریم و سارا ]

[ 1 نظر ]

1[ 2 ] [ ]